این مطلب نوشته ی دوستم دلارام هست . ولی نمی دونم چرا توی یه وب دگه هم پیداش کردم !!!!
به هر حال کپی کردم و اینجا گذاشتم . امیدوارم خوشتون بیاد ...
با يک شکلات شروع شد . من يک شکلات گذاشتم توي دستش .او يک شکلات
گذاشت توي دستم .من بچه بودم . او هم بچه بود. سرم را بالا کردم او هم سرش
را بالا کرد . ديد که مرا ميشناسد . خنديدم . گفت :« دوستيم ؟ » گفتم :
«دوست دوست » گفت : « تا کجا؟» گفتم : دوستي که « تا » ندارد !. گفت : «
تا مرگ ! » خنديدم و گفتم : « گفتم که تا ندارد ! » گفت : « باشد ، تا پس
از مرگ !» گفتم :« نه نه نه ، تا ندارد » گفت :« قبول تا آنجا که همه
زنده ميشوند،يعني زندگي پس از مرگ . باز با هم دوستيم . تا بهشت ، تا
جهنم ، تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستيم.» خنديدم گفتم :« تو برايش
تا هر کجا که دلت ميخواهد يک «تا » بگذار . اصلا يک تا بکش از يک سر اين
دنيا تا سر آن دنيا . اما من اصلا تا نميگذارم .» نگاهم کرد .نگاهش کردم .
باور نميکرد . مي دانستم او ميخواست حتما دوستي مان تا داشته باشد . دوستي
بدون تا را نميفهميد.

گفت:« بيا براي دوستيمان یک نشانه بگذاريم .» گفتم : « باشد تو بگذار .» گفت :« شکلات .هر بار که همديگر را مي بينيم يک شکلات مال تو يکي مال من . باشد ؟ » گفتم :« باشد .» هر بار يک شکلات ميگذاشتم توي دستش . او هم يک شکلات
توي دست من . باز همديگر را نگاه ميکرديم يعني که دوستيم . دوست دوست . من
تندي شکلاتم را باز ميکردم و ميگذاشتم توي دهانم و تند تند آن را ميمکيدم
. ميگفت : « شکمو ، تو دوست شکموئي هستي » و شکلاتش
را ميگذاشت توي صندوق کوچولوي قشنگي . ميگفتم :«بخورش ! » ميگفت :« تمام
ميشود . ميخواهم تمام نشود . براي هميشه بماند .» صندوقش پر از شکلات شده بود . هيچ کدامش را نميخورد . من همه اش را خورده بودم .گفتم :«اگر يک روز شکلاتهايت را مورچه ها بخورند يا کرمها . آنوقت چکار ميکني ؟ » گفت :« مواظبشان هستم . » ميگفت ميخواهم نگهشان دارم تا وقتي دوست هستيم و من شکلات را ميگذاشتم توي دهانم و ميگفتم : « نه نه نه تا ندارد . دوستي که تا ندارد . »

يک سال . دو سال . چهار سال . هفت سال . ده سال . بيست سال شده است او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها
را نگه داشته است . او آمده امشب تا خداحافظي کند . ميخواهد برود .برود آن
دور دورها .. ميگويد :«ميروم اما زود برميگردم » من ميدانم . ميرود و
برنميگردد . يادش رفت شکلات را به من بدهد .من يادم نرفت . يک شکلات گذاشتم کف دستش گفتم :«اين براي خوردن . » و يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش و گفتم :« اين هم آخرين شکلات براي صندوق کوچکت » . يادش رفته بود که صندوقي دارد براي شکلاتهايش .هر دو را خورد و خنديدم . ميدانستم دوستي من « تا » ندارد .ميدانستم دوستي او « تا » دارد . مثل هميشه . خوب شد همه شکلاتهايم را خوردم .اما او هيچ کدامشان را نخورد . حالا با يک صندوق پر از شکلات چه خواهد کرد ؟